یلدای 92

کاش می‌‌دانستم کدام گوشه ی این دنیای بزرگ نشسته‌ای و این نوشته را میخوانی‌

کاش می‌‌توانستم بگویم از کجای این درندشت برای تو و به هوای تو می‌‌نویسم.

شاید می‌‌شد، اگر گمشده ی کوچه پس کوچه‌های غربت نبودم.

اگر یک دفتر ، یک قلم و یک کوله‌ پشتی‌ همه ی دار و ندارم نبود.

اگر میل وحشیانه به گریز، به پرواز ، به همه جا بودن و هیچ جا نبودن، مرا رها می‌‌کرد

شاید ... شاید ... شاید میشد ... اگر چنان با شب و تاریکی‌ و تنهایی‌ آمیخته نبودم.

از گوشه ی دنج دنیایت مرا میخوانی‌ و نمیدانی که هر لحظه از تو، از این واژه ها، از حضورِ ساکت و صبورِ خودم در کنارِ تو دور می‌‌شوم.

گاهی‌ فکر می‌‌کنم چقدر عجیب است که آدم‌ها در آن‌ واحد می‌‌توانند از هم دور شوند و به هم نزدیک. همه چیز بستگی به این دارد که چه کسی‌ در ابتدا و انتهای راه منتظر باشد.

باید رفت ... باز یک یلدا بی‌ تو ، بی‌ هیچکس در کنارم

کاش نزدیکتر از اینها بودیم ... گرچه یک آغوشِ گرم ، هرگز خداحافظی را آسان تر نکرده ...

نیکی فیروزکوهی

 

پ.ن: و این هم یلدایی دیگر. خوشحالم که یک پاییز دیگر رو هم دیدم و  امسال هم خانوادم صحیح و سالم هستن، حتی اگر دور از هم....

پ.ن دو: ممنونم خانم فیروزکوهی، از اینکه  همیشه کلمات درهم و حرفهای ذهن آشفته م رو در اشعار شما پیدا میکنم.

/ 4 نظر / 36 بازدید
آشتی

فدای تو و دلت تنگت بشم من. بهترین ها رو برات میخوام. دلم میخواد این زمستون قشنگترین زمستون عمرت باشه![بغل]

عسل

نیکی فیروزکوهی را دوست دارم عالی مینویسه

رستا (منم یک مطلقه خواهم شد)

عزیزم من برات یه پیشنهاد دارم: خودتو بزن به دنده بی خیالی یه چند تا نصیحت دیگه هم دارم تو پست پایین میذارم، چون رمزی هست کسی نمیبینه

سالها رهگذر...

چقدر دلم برات تنگ شده سحر... کاش میشد ببینمت...کاش میشد بازم با هم بریم بیرون...کاش میشد دیگه به وبلاگت سر نزنم...کاش میشد دیگه واست چیزی ننویسم...کاش.....