هرگز

من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
-هرگز-هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت!
.
حمید مصدق

/ 5 نظر / 28 بازدید
آشتی

[گریه][گریه][گریه] حالا چرا اینقدر خشن گفت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!![نگران]

جولیت

چقدر غمم گرفت. واقعا کسی هست که این هرگز رو نشنیده باشه. حالا لازمم نیست که طرف رسما بگه هرگز. فقط کافیه کمی باهوش باشی تا هرگز گفتن ادمها رو از نگفته هاشون بشنوی [ناراحت]

ناز و نیاز

بخند تا کسی را به یاد بیاورم که روزی از آبان گم اش کردم برگهای خزانی دهانم را پوشانده اند و پاییز ِ آن بیرون با همه ی رنگهای گرم اش سرد است بخند تا روزی را به یاد بیاورم در کافه ای پیر بودم بی محابا با بیست سالگی ات آمدی به خط های تند پیشانی ام به پوست بی نیازم غره بودم مثل ماه بند بند انگشتهایم را فرا گرفتی و مثل آخرین گلوله ی یک جنگ یک سرباز را دو ماه مانده به پایان خدمتش کشتی بخند تا به یاد بیاورم مرد مغروری را که من بودم سر به سینه ی خود فرو می بردم خون ام را بو می کشیدم خدایی بودم که از بنده بی نیاز بودم بخند تا خودم را به یاد بیاورم مردی با ریش سپید مردی که دردها را به نام کوچکشان می شناسد مردی که وقتی می خندد همسایه ها می فهمند هنوز در جهان کسی زنده است و گرم می شوند بخند تا به یاد بیاوریم از یاد نبریم ماه هایی را که در هم بافتیم بس که به ستاره های کز کرده اشاره کردیم نوک انگشتهایمان سیاه شد ستاره های غمگین را با انگشت در آسمان جابجا می کردیم تا زمین آسمان شادتری داشته باشد بخند تا به یاد بیاورم جوان بودم قلبم را در مشتم داشتم و هرگاه تورا می بوسیدم به گریه می افتادم .. " حسین شکربیگی &quo