پایان سال..پایان تو؟؟

هر بار نبودی تهِ دلم یک چیزی می گفت بر می گردی...اینبار هم می گوید، اما دیگر آنقدرها هم محکم نمی گوید؛ شک کرده است؛ زبانش قاطع نیست، می گیرد...زبانش می گیرد و ول می کند...هر بار نبودی یک چیزی، یک حسی، یک فضایی، انرژی ای، فرکانسی، خلاصه یک چیزی توی هوا بود که حس می کردم یک جایی داری فکر می کنی به من، حتی بدتر شدن هایت برایم خیلی هم بد معنی نبودند، بدتر که می شدی درگیرتر بودی انگار!... 

اینبار هیچ چیز توی هوا نیست! اگر نمی دانستی بدان من هنوز هم صبح ها برایت قهوه میریزم، اما تهِ دلم شک کرده ام...شک کرده ام و مستاصلانه نمی خواهم به این شک اقرار کنم، هی به خودم می گویم: "لابد خسته شده ای، لابد نا نداری برای ایمان داشتن، ولی اگر شک کنی راستی راستی میرود ها...، تو را به خدا شک نکن دختر!" و بدبختی اینجاست که نمی توانم ایمانم را برگردانم، چون هر چه هوا را نفس می کِشم، چیزی از تو توی ریه هایم نمی رود!...

می ترسم سال تمام شود، می ترسم سال تمام شود و تمام شوی... 

من اینبار واقعا دلم نمی خواهد سال بی تو تمام شود...

 

"" مهدیه لطیفی ""

/ 2 نظر / 55 بازدید
elena

انقدر حرفات ب گوش دلم اشناست كه لينكت كردم تا هميشه دنبالت كنم

الناز

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]