دراکولای غمگین

هذیان گرفته بالشم بس کـه تبم بالاست.... این زوزه های آخـــرین نسل ِ دراکولاست

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٧ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

.تولّدت مبارک.

مختصر و مفید برعکس همیشه

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

دیروز با ژولیت عزیزم رفتیم جشن تولد پرشین بلاگ. برنامه شون جالب بود، فقط نمیدونم چرا از من و ژولی یادشون رفت تقدیرکنن!!متفکر

خلاصه که ما امسال شکسته نفسی کردیم و در نظرسنجی بلاگهای برتر شرکت نکردیم! ولی سال دیگه قراره بریم اون بالا جایزه بگیریم شما برامون دست بزنید ^_^

آشنا شدن با چندتا وبلاگ جالب، دیدن مسئولین پرشین بلاگ (مثلاً آقای پشتیبانی که جواب ایمیلهای منو میداد همیشه) ، دیدن کسایی مثل بهاره رهنما، زانیار خسروی... همش از اتفاقهای جالب دیروز بود، ولی به نظرم جذاب ترینش دیدن ژولیت برای اولین بار بود.با اینکه برای بار اول میدیدمش اصلاً حس نمیکردم که باهم غریبه باشیم، دلیلش هم فکر میکنم این بود که من نزدیک دو سال هست که خواننده ی نوشته های ژولیتم، واسه همین انگار یه جورایی از قبل میشناختمش.

دوست داشتم خاطره دیروز رو هم ژولیت می نوشت چون جنس توصیف کردنش رو بسیار دوست میدارم، ولی خب قلم توصیف گرش یه مدت رفته مرخصی!نیشخند

حالا من نمیدونم چی و چجوری بگم؟یول

از کافه دیم و جا گذاشتن ساکم و تو زحمت انداختن آقای مهربان؟ خنده

از چسب زخم آبی رنگِ ژولیت که شکلهای بامزه ای روش هست؟

کلی چیز هست واسه گفتن خب :)) ولی من به همین حد بسنده میکنم دیگه.

پ.ن: من و ژولیت هم در این عکس هستیممژهقلب

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٤/۱٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

امروز اتفاق خاصی نیفتاد، اما روز خاصیه! امروز روز تولّد کسیه که سالهاست دیگه در کنار من نیست ولی من هر وقت یادش باشم براش آرزو میکنم هر کجا که هست سالم و خوش و خندون باشه.

این آدم جزو کسایی بوده که مدت کمی باهاش معاشرت داشتم ولی تاثیرش تا همیشه همراهمه. قابل توجه کسایی که همیشه پیگیر حال و روز آدمن ولی بی تاثیرن و خنثی!

اصلاً من عاشق آدمهای تاثیر گذارم. ترجیح میدم یک سال از عمرم رو بدم و یک روز با چنین آدمایی باشم. آدمایی که دنیای آدم رو تغییر میدن (البته تغییر مثبت!)

اصلاً میدونید چیه، من فهمیدم که ما اشتباه میکنیم که هر چیز خوبی رو می خوایم تا ابد برای خودمون باشه.هیچ اهمیتی نداره که یه شخص تا کی و تا کجا در کنار ماست، مهم تاثیریه که رو ذهن و زندگی ما میذاره، شاید جدایی سخت و دردناک باشه ولی من یه باهم بودن زیبا و کوتاه رو ترجیح میدم به یک اسارت همیشگی و رنج آور !

امیدوارم خودم هم از این دسته آدمها باشم...خیال باطل

اصلاً بیایید به خودمون قول بدیم با هرکسی ، هرجا و هروقت که بودیم، دنیاشو زیبا کنیم. حتی اگر یه لبخند ساده باشه به غریبه ای که تو مترو نشسته روبرومون.

 

 

پ.ن: تولدت مبارک خالق زیباترین خاطرات سالهای نوجوونیِ من.

من چقدر خوشبخت بودم که با تو آشنا شدمقلب. تو بهم نشون دادی که همه ی آدمها بد نیستن...

ازت ممنونم و امیدوارم هرکجای دنیا که هستی خنده روی لبات شکفته باشه.بوس بوس.ماچ

پ.ن2: ساعت 3.15 همان شب. این سر درد کذایی قصد بیخیال شدن ندارد.خنثینگران

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

واقعا چه نعمتی بالاتر از سلامتی هست؟؟

در طی کمتر از 24 ساعت به خاطر یه سرماخوردگی ساده به کل از پا درومدم!!Smiley

خدایا شکرت که سالمم! که سالمیم!! هیچوقت سلامتی رو از هیچکس نگیر و از هرکسی که گرفتی بهش برگردون.

 

یکشنبه نوشت: هی یادم میره بگم!! گلدونم 7 سالهشد!!  

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٧ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٧/٢٩ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟

* * *

یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه

بی ترانه٬ بی بهانه
شایدم٬ گم کرده خانه

 

 

پ.ن 1 : به مناسبت اولین بارون درست حسابی پاییز قلبافسوس

پ.ن2  : نمی دونم فردا صبح که از در برم بیرون چه حسی پیدا میکنم! یکم میترسم! صبحای بارون زده همیشه یه حس خیلی عجیب بهم میده که ضربان قلبم دوبرابر میشه!

پ.ن 3: اولین هفته ی 22 سالگی گذشت. نمی دونم چرا وقتی بچه بودم انقد عاشق این بودم که 18 تا 21 سالگیم بیاد زودتر افسوس حالا حلوا خیر میکردن مثلاً؟! وااالـــــــّا افسوس

پ.ن 4: هیچی بابا.

پ.ن 5 :  rose

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

سلامی چو بوی خوش بهار!نیشخند

دیگه چیزی به تموم شدن امسال نمونده، واسه همین گفتم بیام یه پست بهاری بنویسم که توش خبری از دق و سق نباشه زبان

خب یک سال دیگه هم گذشت خدارو شکر میکنم که تو سال گذشته همه صحیح و سالم بودیم ، با اتفاقهای خوب خوشحال شدیم و از اتفاقهای بد درس گرفتیم.

امیدوارم سال آینده برای هممون سال بهتر و زیباتری باشه.خیال باطل

اینم یه مطلب راجب فلسفه هریک از اجزای سفره هفت سین به مناسبت نوروز  1390  چشمک

 

عاملى که "نوروز" را از دیگر جشنهاى ایران باستان جدا کرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد "فلسفه وجودى نوروز" یعنی زایش و نو شدنى است که در طبیعت دیده مى شود.
شک نیست یکى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشنها و آیینهاى گروهى است، گردهم آمدنهایى که به نیت نیایش و شکرگزارى و یا سرور و شادمانى شکل مى گیرند.
بر همین اساس جشنها و آیینهاى جامعه ایران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسیم بندى کرد: جشنها و مناسبتهاى دینى و مذهبى، جشنهاى ملى و قهرمانى و جشنهاى باستانى .
نوروز از جشنهای باستانی ایران است که چون مبنای آن تازگى بخشیدن به طبیعت و روح انسان است، پایدار ماند و جاودان است.
یکی از ارکان اصلی نوروز، چیدن سفره هفت سین برای جمع شدن بر گرد آن به هنگام تحویل سال است . در بسیارى از منابع آمده است که "هفت سین" نخست "هفت شین" بوده و بعدها به "سین" تغییر یافته است
.

هفت شین‌ها
شمع، شیرینى، شهد (عسل)، شمشاد، شربت و شقایق یا شاخه نبات، اجزاى تشکیل دهنده سفره هفت شین بودند. برخى دیگر به وجود "هفت چین" در ایران پیش از اسلام اعتقاد دارند. در زمان هخامنشیان در نوروز به روى هفت ظرف چینى غذا مى گذاشتند که به آن هفت چین یا هفت چیدنى مى گفتند.
بعدها در زمان ساسانیان هفت شین رسم متداول مردم ایران شد و شمشاد در کنار بقیه شینهاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى بر سر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانیان وقتى مردم ایران اسلام را پذیرفتند، سعى کردند سنتها و آیینهاى باستانى خود را نیز حفظ کنند.
در روزگار ساسانیان، قابهاى زیباى منقوش و گرانبها از جنس کائولین از چین به ایران وارد مى شد. یکى از کالاهاى مهم بازرگانى چین و ایران همین ظرفهایى بود که بعدها به نام کشورى که از آن آمده بودند "چینى" نامگذارى شد و به گویشى دیگر به شکل سینى و به صورت معرب "سینى" در ایران رواج یافتند.
اجزایی که بر روی سفره هفت سین قرار می گیرد عبارتند از: سیب، سرکه، سمنو، سماق، سیر، سنجد و سبزى (سبزه)

 

قرآن کریم در سفره هفت سین
ایرانیان به هنگام چیدن سفره هفت سین اولین و مهمترین موردی را که بر سفره قرار می دهند، قرآن کریم است . ایرانیان مسلمان به نشانه توکل و توسل به خداوند متعال در آغاز سال و درخواست بهترینها از خالق خویش قرآن را در بهترین جای سفره قرار داده و پس از آن اجزای دیگر را می چینند .

فلسفه هریک از خوراکیها

سمنو: نماد زایش و بارورى گیاهان است و از جوانه هاى تازه رسیده گندم تهیه مى شود.

سیب: نماد بارورى، زایش و سلامتی است.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولد و زایندگى.

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پیوند او با طبیعت است.

سماق، سرکه و سیر: نماد چاشنى و محرک شادى و سلامتی در زندگى به شمار مى روند.

سکه: به نیت برکت و درآمد زیاد انتخاب و بر سفره هفت سین می نشیند .

اما غیر از این گیاهان و میوه هاى سفره نشین، خوان نوروزى اجزاى دیگرى هم داشته است، در این میان تخم مرغ نماد زایش و آفرینش است و نشانه اى از نطفه و نژاد.

آینه: نماد روشنایى است و حتماً باید در بالاى سفره جاى بگیرد.

آب: نشانه برکت و پاکی در زندگى است .

اسپند، شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بیدمشک، شیر نارنج، نان و پنیر، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى دیگر سفره هفت سین دانست.

 

 


 

هوراراستی فردا وبلاگم 4 ساله میشههورا

هورا  تولدت مبارک وبلاگ عزیزمهورا

هوراهوراهوراهوراهورا

تشویق تشویق تشویق تشویق تشویق تشویق تشویق

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

خیلی وقته می خوام بنویسم ولی هی نمیشه!

به خصوص هفته پیش که وارد دهه سوم زندگیم شدم و احساس وحشتناکی داشتم!!!

احساس کردم زمان زیادی زود می گذره... احساس کردم یه جاهایی اندر خم یک کوچه موندم!

خنده م گرفته. چند سالی آدم خوشحال میشه وقتی میبینه داره واسه خودش بزرگ میشه!

بعد چند سال احساس می کنه دیگه بزرگ شده و کلی کیف می کنه!

ولی بعدش به این احساس ترسناک میرسه یهو! البته فکر کنم!

ذهنم بهم ریخته س!

دقیقا نمی دونم چی می خوام بنویسم!

اما میدونم که غصه دارم. نمی دونم این چه غصه ایه که همیشه همیشه یه گوشه دلم هست و در هر لحظه آماده فعالیته!

مثل همهء روزای این مدت احساس گمشدگی می کنم.

گم شدن همیشه ترسناکه! گم کردن هم همینطور!

حالا من نمیدونم گمشده م و باید راهمو پیدا کنم؟ یا خودمو گم کردم و باید پیداش کنم؟

کاش یه نفر بیدار بود اینجا! الان فقط من و خرگوش خواهرم بیداریم!

یعنی اونم حرف منو میفهمه؟!

خدایا!!! چرا امشب قلبم در حال انفجاره؟! چرا ازم دوری؟! چرا فکر می کنم منو نمی بینی؟! چرا همه چیز انقدر عوض شده؟! چرا من انقدر تمایل دارم که خودمو بزنم به نفهمی؟! چرا الان می خوام سرمو بکوبم تو دیوار؟!!!!!!

چرا انقدر غر می زنم؟!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

سلام دوستای با وفای وب خودم!

خوبید؟

امروز یه پست ویژه دارم براتون به مناسبت تموم شدن اولین هفته بیستمین سال زندگی اینجانب!

این پست یه نامه س از طرف پدرم که دقیقا یک روز قبل از تولد بنده برام نوشته شده!

برا خودم که خیلی جالبه!

 

جمعه ٢٧/٧/۶٩

ساعت٢٠:٣٠

ساختمان شیشه ای جام جم

بنام خدا

اینگونه باش:

برای دنیا آنچنان که همیشه خواهی بود و برای آخرت گویی که فردا خواهی مرد.

به فرزندم که فردا اولین حلقه حیات خود را تا چند ساعت دیگر پشت سر می گذارد و قدم به دنیایی می گذارد که پر از غوغاست و گاهی سکوتی مرگبار بر آن سایه می افکند

گاهی خیلی زیبا می نماید و گاهی زشت،زشت است.

فرزندم نمی دانی که چه باغ وحشی منتظر نزول اجلال توست و هنگامی که تو با گریه آغازین خود اولین اعتراض خود را خشمگینانه ابراز میداری نمی دانی چه قهقهه های مستانه ای زده خواهد شد و در این اعتراض تو، عزیزترین عزیزانت ترا به سکوت دعوت خواهند کرد.

به سکوت و تقبل تقدیر قادر قدیر.

فرزندم،برایم فرقی نمی کند که نامت فردا حسام الدین باشد یا سحر.

چرا که اصلا مسئله انسان در جنسیت او نیست و آنچه در تو برای من مهم است جنسیت تو نیست بلکه ذهنیت و عملکرد آینده توست. صورتت برایم فرقی نمی کند که من مشتاق سیرت توام و می دانم برای نیل به این مقصود باید خیلی صبور باشم و این برای من عجول خیلی............................

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

حدود  ۵ ساعت دیگه اینم تموم میشه....خیال باطلبازنده

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()

                          

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

سحر بود و هیشکی نبود

تا اینکه در یکی از روزای گرم تابستون

خدا یه هدیه جدید به سحر داد

یه هدیه کوچیک و شکننده و دوست داشتنی

یه هدیه که شد خواهر من

یه خواهر کوچولوی دوست داشتنی

حالا سالها از اون روز میگذره

و من یه خواهر دارم

خواهری که فقط خواهر منه

خندهبا همدیگه میخندیمخنده

گریهگریه میکنیمگریه

کلافهیا دعوا و جیغ و دادکلافه

قلبولی همیشه عاشقشمقلب

هوراماچخانومی تولدت مبارکماچهورا

ابلهامروز برات آرزو میکنمابله

آرزو میکنم شاد باشی اما بتونی با غمها هم زندگی کنی

آرزو میکنم تمام اشیایی که دوست داری داشته باشی

ولی به یاد کسانی که ندارن هم باشی

آرزو میکنم عاشق باشی اما عاقل هم باشی

آرزو میکنم .....

آرزو میکنم که خواهر خوبی برات بوده باشم!فرشته

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۳۱ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط ///حـ/ نظرات ()


Design By : Pichak