چشم دل ، دنبال فردا

چیزی تا تموم شدن اردیبهشت نمونده، انگار امسال هم مثله قبل زمان سریع میگذره. رفرنسهای ارشدو گرفتیم با نرگس، اگه بشه از الان میخوام بخونم واسه سال دیگه. اگه مثه سایر پروژه هام نیمه کاره رهاش نکنم خیلی خوب میشه!

یاد روزای کنکور سراسری افتادم، 4سال پیش همین موقعها چه اوضاع اسفناکی داشتم!

چقدر زود تموم شد. چقدر با اونموقع فرق کردم من !!

همیشه سعی میکنم جوری زندگی کنم که اگر باز برگشتم عقب باز بخوام همونطور زندگی کنم. ولی متاسفانه با خودم که فکر کردم دیدم تو این مدت بعضی کارایی که کردم اگر زمان برگرده دیگه نمیکنم... نمیدونم، شایدم اونقدرا هم بد نبوده. یکی از دوستام بهم گفت هرچیزی که الان هستی حاصل تمام اون اتفاقاته، پس ازشون پشیمون نباش...

پ.ن: سرما خوردم وحشتناک.چرا آخه؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست
و همه راستگو و خوب هستند

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .

این دسته چک من، کلید ماشین،
کارت اعتباری و بقیه مدارک...
مال شما...

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .


نویسنده: سانتیا سالگ
ا

 
 
پ.ن: عاشق متنشم.
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

آدم‌هایی‌ که ما را ترک میکنند سه‌ دسته اند :

یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما .

گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند.

گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پل های پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواند ، نتوانند برگردند.

خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند .
چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ...

خیلی‌ دیر میفهمم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمم ...

چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟

(نیکی فیروزکوهی)
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

یه احساس عجیبی دارم، احساس میکنم همه چیز مثله یه فیلم از جلوی چشمام رد میشه و میگذره و من یه جایی تو زمان گمم. گاهی تو گذشته م گاهی حال گاهی آینده ولی در واقع تو هیچکدومش نیستم!! اما دلم میخواد در حال باشم... هیچ علاقه ای به گذشته ندارم.. و همچنین آینده!!

ممکنه یکساعت بعد دیگه توی این دنیا نباشم، پس فک کنم تو آینده بودن هم به اندازه ی در گذشته بودن پوچ و احمقانه ست.

باید پیله ای که اطرافم تنیدم پاره کنم.اطراف ذهنم، اطراف قلبم...

خاطره های عزیزم! ازتون ممنونم که تو ذهنم هستید.ولی لطفا خاطره باشید نه چیز دیگه ای.

همتونو دوس دارم. حتی اونایی که خیلی خیلی مزخرفن!!

 

پ.ن: مدیونید اگه به سلامت روانم شک کنید مژه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

زنگ در به صدا در آمد. با عجله دستانش را با پیشبند خشک کرد و پیش بند را  به دری آویخت.

-سلام، خسته نباشی. . .

چای، میوه، ورق خوردن روزنامه،گوینده ی اخبار، بچه ها، اتو، رختخواب....

دراز کشید.خسته بود.دلتنگ بود. دلتنگ کودکی.دلتنگ خودش.

دلش میخواست نقاب بزرگی را پاره کند...در همین افکار بود که... :خوراکی فردای مدرسه ی بچه ها رو آماده نکردم؟!

با عجله بلند شد و از اتاق بیرون رفت...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

پای هر خداحافظی، محکم باش

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را،
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر ،

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری....

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی، پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.


"خورخه لوییس بورخس"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۸ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

سلام به دوستای عزیزم...از چند روز قبل از سال نو دلم میخواست بیام و بنویسم ولی نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمی رفت. هنوز به سال جدید عادت نکردم، انگار غریبه م باهاش. دلم واسه سال 90 تنگ شده، با اینکه پرفکت نبود ولی سال خوبی بود به نظرم. خوشحالم که تو این سال اشتباه غیر قابل جبرانی نداشتم...جز اندکی تنبلی و کرختی... که اونم ناشی از چیزای دیگه ای بود. در پایان این سال سعی کردم هر ناراحتی از کسی دارم کنار بذارم و فکر کنم 99% موفق شدم. پارسال کلی سفر رفتم، کلی دوست پیدا کردم و.... خدایا برای همه چیز شکرت.

پ.ن: همیشه قبل از نوشتن فکر میکنم وااای چقدر زیاده حرفام.بعد که شروع میکنم باید به زور کشش بدم.

پ.ن2: دوستای عزیزم بهرین آرزوها رو براتون دارم، ایشالا سال خوبی داشته باشید.بغل

پ.ن3: وبلاگم وارد ششمین سالش شد!

پ.ن4: اگر تو هم کینهء پارسالت رو فراموش کنی، کارنامه م سفیدتر میشه.(مخاطب خاص)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

 

پ.ن: واقعااااً ؟؟متفکر

پ.ن2: خب حالا ما چیکار کنیم که طرف به این شکل در بیاد؟ نیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were but I walked away
If only I knew what I know today

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I want to call you but I know you won't be there

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just want to hide 'cause it's you I miss
You know it's so hard to say goodbye when it comes to this

Would you tell me I was wrong?
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?
There's nothing I wouldn't do
To have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself
If I had just one more day, I would tell you how much that
I've missed you since you've been away

Oh, it's dangerous
It's so out of line to try to turn back time

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself

By hurting you. . . .

CHRISTINA AGUILERA - HURT

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()

ترک کردن آدمها آدابی دارد !

اگر آداب ماندن نمی دانید

آدمها را درست ترک کنید!

تا تَـــَرک بر ندارند!!

پ.ن. دزدی می باشد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ