چشم دل ، دنبال فردا

 

در طول ترم
 

 سه روز مانده به امتحان

 

دو روز مانده به امتحان

 

 

شب امتحان

 

 

یک ساعت مانده به امتحان

 

 

سر جلسه امتحان

 

 

هنگام خروج از جلسه

 

 
 یک هفته بعد از امتحان
 
 
 
 
پ.ن: عاشـــــــــــق در طول ترمشم خندهقلبخنده
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

حالا تو هی بیا و بگو
زن باید سنگین و رنگین باشد
باید بیایند و منتت را بکشند

اما من می گویم
زن اگر زن باشد
باید بشود روی عاشقیش حساب کرد
که عاشقی کردن بلد باشد
که جانزند، جا نماند، جا نگذارد
و هی فکر نکند به یاوه هایی که عمری در گوشش خواندند

من می گویم
زن اگر زن باشد
از دوستت دارم گفتن ها نمی ترسد

اما تو می گویی
خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد
بگذار دنبالت بدوند
ولی نمی فهمم اینکه در موردش می گویی زندگیست یا مسابقه اسب دوانی؟!

من راز این دوست داشتنهای پنهانی را نمی فهمم
من نمی فهمم، زن بودن
با سنگین رنگین بودن و با سکوت چه ارتباطی دارد؟!

من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم
من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند
من میخواهم، مردَم
حتی اگر مرد من هم نبود
دلش غنج بزند از اینکه
زنی اینگونه دوستش دارد...!

از : مهشید آریایی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

خونه مامان بزرگم بودیم، ترجیح میدادم شب بمونیم، چون حس میکردم بدنم بی حال تر از اونیه که بتونم رانندگی کنم، فکر کنم یه کمی هم تب داشتم A37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6

اما خواهرم خواست که برگردیم، البته خودمم فردا صبح کلاس زبان دارم...

داشتیم بر میگشتیم خونه ، و من چقدر ذوق کرده بودم که آخر شبه و از ترافیک خبری نیست ، نه نیایش ، نه چمران ، نه پارک وی نه حتی ولیعصر که همیشه یه کوچولو ترافیکه... ولیعصرم اومدیم بالا ، تا سر زعفرانیه که پیچیدم داخل، یک دقیقه مونده بود تا خونه ،که یه دفعه یکی زد به ماشین! من زدم رو ترمز بعد یه افسر از جلوم درومد و گفت بزن کنار، منم فکر کردم افسر راهنمایی رانندگیه دیگه. زدم کنار و پیاده شدم.فکر می کردم در سمت چپ عقب کلا به باد رفته، ولی وقتی نگاه کردم دیدم هیچی نشده ولی سپر جلوی ماشین اون جناب خط خطی شده بود. سپر جلوش گرفته بود به چرخ عقب و ...( این گنده مشکیا روی چرخ اسمش گلگیره؟ )

خلاصه، من هول شده بودم فکر کنم یکمی صدام رفت بالا     ، راننده ش یه آقا پسری بود که یکمی معلولیت داشت و قدش کوتاه بود.

شک نداشتم که من مقصر نیستم، من کاملا گردش به چپم تموم شده بود و اون آقا تا چشمش به دختر افتاد پاشو گذاشت رو گاز و زد به عقب ماشین من، ولی وقتی افسر اومد(اون آقا اولیه افسر نبود ) و بدون توجه به اینکه کجای ماشین خورده گفت چون ایشون گردش به راست بوده و تو به چپ پس تو مقصری!! (نباید ماشین رو تکون میدادم که افسر ببینه من گردشم تموم شده بود)

هم ترسیده بودم هم ناراحت شده بودم هم حقم ضایع شد و پدر بیچاره 300 تومن پیاده شد تا آقا گورشو گم کنه و بره Whistle

و از شانس من بیمه ماشین سه روز پیش تاریخش تموم شده بودDbff73f50797ff80a9775cd785c785a7 ... خلاصه اصن یه وضــــــــی.

چی بگم دیگه.

مملکته داریم؟! 1045

 

پ.ن: سحر هستم، مظلوم، خسته، تنها،غمگین، سرماخورده و تبدار ،.. I LOVE U PMC

   148fs542321

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

چرا بعضی چیزا دقیقا در موقعی که نباید اتفاق بیفتن اتفاق میفتن؟ 

مثل همین سرما خوردگی که معلوم نیست ناغافل از کجا اومد و با چه روزهایی هم مقارن شد و مجموعا باعث شد که من تا الان دو روز کامل رو در تخت خواب سپری کنم   

و بازم نمی دونم تا فردا حالم چطور میشه، کلاس فردامو میتونم برم یا نه؟

اصلا کلاس به کنار...10 روز دیگه امتحانهای ترمم شروع میشه و من هیچی بارم نیست

یعنی به معنای واقعی کلمه نابودم... Dbff73f50797ff80a9775cd785c785a7

الان وقت مریضی و افتادن بود خدا؟ Crysmiley1

با این که امروز روی هم رفته 3ساعت بیدار بودم الان باز خوابم میاد. فکر کنم تاثیر این قرص کُلداکس لعنتیه چون خوردنش همانا و بیهوشی همان 

دیگه برم بخوابم. به امید بهبودی.

1055246z99lj5uafv

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

با خودم فکر میکردم

در تمام طول عمرم

همیشه تصمیمی گرفتم که نباید میگرفتم

حقیقت/دروغی گفتم که نباید می گفتم

دل به کسانی بستم که نباید می بستم

از راهی رفتم که نباید می رفتم

توقع از کسانی داشتم که نباید می داشتم

اشکهایی ریختم که نباید می ریختم

به کسانی اعتماد کردم که نباید می کردم

و

.

.

.

این سِــیر به شکل احمقانه ای ادامه داره!!!

پ.ن: متاسفم.

پ.ن2: خدایا دو گرم مغز به ما دادی و خوب خودتو راحت کردی از مسئولیت.

پ.ن3: امشب برای هیچ چیز شکرگزاری نخواهم کرد.

پ.ن4:برای تو هم که فرقی نمیکنه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

امشب پر از انرژی بودم. با اینکه خیلی هم غمگین بودم! اما از اون مدل غمگینایی که آدم دلش میخواد بره بدوئه! انقدر بدوئه که برسه آخر هرچی که هست!

 

بعد طی یک حرکت ناگهانی تصمیم گرفتم قالب وبلاگمو به قالبی با زمینه سفید تغییر بدم!

آخه قرار بود هیچوقت اینکارو نکنم! همه نوشته های قبلیمم رنگش روشنه!

ولی خب! اینکارو کردم  2456cool

همچنین...!!! پس از 5 سال نوشتن تحت عنوان "دیگران گفتن" عنوان رو به " چشم دل ، دنبال فردا" تغییر دادم. این عنوان برگرفته از شعر صفیر فریدون مشیری هست.

امیدوارم پس زمینه خودمم از تیرگی دربیاد  سعی میکنم بیشتر بنویسم ، از اتفاقات ساده روزمره... شاید اینجوری یادم بیاد که قبلا چطور مینوشتم!

یاد شعر شل سیلورستاین افتادم:

 

زمانی به زبان گلها سخن می گفتم

 

زمانی هر کلمه ای را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم

 

زمانی در خفا به وراجی سارها میخندیدم

 

چه شد که این ها همه از یادم رفت ؟

 

چه شد که این ها همه از یادم رفت ؟

...

___________________________________________________________

تقریبا بیشتر کلاسهای این ترم تموم شدن.خیلی زود گذشت این ترم و من از این سرعت بسیار وحشت زده م. حس میکنم هیچوقت به این سرعت نمیرسم. ترم دیگه هم که اگر خدا بخواد ترم آخره.البته من اصلا از این موضوع خوشحال نیستم! چون دلم برای دانشگاهمون تنگ میشه برای خاطره هامون با بچه ها، برای سوتی های بی نظیرمون... که آخریش همین امروز بود که آرزو داشت تو یه کلاس خالی روپوش آزمایشگاهشو با مانتو تعویض میکرد، حالا نمیدونم این وسط این حراست کماندوی ما از کجا درومد و کارت دانشجویی آرزو رو گرفت منم خنده م گرفته بود این وسط... چون واقعا اولش خیلی ترسیده بودیم خلاصه رفتیم کارتو ازش پس گرفتیم، بعد عین بچه لوسها بهمون اینجوری میگه: منکه اسمتو حفظ شدمــــــــــــ آآآآآآرزوووووووو Ta.a.job

دیگه چی بگه آدم؟! 2 28

دیگه از وقایع امروز.... این بود که... آخرین جلسه ی اکولوژیمون بود.....بعلـــه Begging

دیگه.... نمیدونم دیگه.گلومم درد گرفته امروزMornincoffee

 

 

پ.ن: چرا وقتی بلاگ رو با Mozilla باز میکنم نوشته ها یه آبی کمرنگ ناخوانایی هست؟ ولی با IE رنگ خودشونه؟  

پ.ن2: دوس ندارم این ترمای باقیمونده زود بگذره. دلم واسه دوستام تنگ میشه

پ.ن3: خدایا امروز هم گذشت، من غمگینم اما فکر کنم انقدر همه چیز خوب و عالی بود دلم گرفت!!! شکر

 

پ.ن4: دیگه در توانم نیست هیچ حرفی، شب بخیر

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

مدت ها بود که کلمه ها قلبم روی سنگین نمی کردند، اگر مینوشتم برای این بود که نوشته باشم که فراموش نشوم، که وبلاگم خاک نگیرد. اما امشب قلبم سنگین است خیلی سنگین، از خیلی حرفها، حرفهایی که گاهی خودمان هم سرمان را زیر برف می کنیم تا نشنویم، تا نبینیم.... بهانه نوشتنم اتفاق دردناکی بود که برای دوست عزیزم افتاد، اتفاقی ممکن است هر لحظه برای هریک از ما بیفتد...

ژولیت عزیزم با خوندن نوشته ت یاد خودم افتادم، یاد خواهرم، یاد تمام دخترکان ساده ی این خاکی که رویش هستیم، احساس نا امنی میکنم، احساس میکنم زیر هر نگاه، هر لبخند چنگال تیزی پنهان شده برای دریدن روح ظریف و دخترانه ما ، به قول تو همیشه فکر میکنیم این اتفاقات و حوادث برای دیگران است،و خدارا شکر میکنیم که برای ما اتفاقی نیفتاده، اما حقیقت چیز دیگری ست ، چه بسا لحظه ی بعد نوبت یکی از ما باشد، وقتی هیچکس نیست که سامانی به این اوضاع بده، تا بوده همین بوده، هرکس به فکر اطرافیان و عزیزان خودش بوده و انگار تا به حال چنین حوادثی برای عزیزان همین آقایان مسئول غیرتمند پیش نیامده، مردان غیوری که سر هر کوی و برزن کشیک می دهند تا مبادا چند تار موی ما یا چند سانتی متر لباس ما یا بوت بلند روی شلوار ما ، امنیت رو، سلامت جامعه رو (!) ، اسلام رو.... به خطر بندازه!

 آی آقایان محترم، وقتی این اتفاق می افتاد شما کجا بودید؟ وقتی بارها از ترس تاریکی کوچه بن بست ساعتی دیرتر به خونه برگشتم و سایه ای تعقیبم کرد کجا بودید؟ وقتی قلبمان را کف دستمان گرفتیم و امتداد کوچه ها را دویدیم شما کجا بودید؟ وقتی پشت چراغ قرمز برایمان فرصت فرار بود کجا بودید؟ 7صبحی که داشتم دزدیده میشدم کجا بودید؟ ...... بسیار هست از این مثال ها !

نمیدونم چی بگم، دلم خیلی پره، خیلی....

فقط میتونم برای دختران، خواهران، مادران، برای تمام زنهای سرزمینم دعا کنم، که خداوند حافظشون باشه.......آمین.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

یک پاییز دیگه هم تموم شد

از الان دلم تنگ شده، برای سکوتش، برای آرامشش، برای بارونای نم نمش، برای خاطره های پاییزیم، برای همه راز و رمزهایی که تو دل خودش جا داده... اصلا میخوام گریه کنم ، نه مثله ابر بهار، مثله یه ابر پاییزی که وقتی بغضش بشکنه دیگه میباره و میباره و میباره....

باز هم یلدا رسیده، طولانی ترین شب سال، طولانیه چون باید با پاییز وداع کنیم تا... اصلا از کجای معلوم که یلدای دیگری رو ببینیم؟ کی از فردای خودش خبر داره؟ به قول اون پیامک: یلدا رو جشن میگیریم تا یادمون باشه یک دقیقه بیشتر باهم بودن رو باید جشن گرفت...

پس امشب تمام کینه ها رو دور میریزم ، تمام بدیهارو، امشب میخوام همه رو به جشن دعوت کنم، غریبترین جشن سال، جشنی که در اون میخوام همه رو به سکوت دعوت کنم، به فکر کردن... فکر کردن به اینکه باهمیم/میتونیم باشیم، به اینکه چقدر لحظه ها توی دستان ماست که میتونیم به ناب ترین خاطره ها تبدیلشون کنیم، اینکه چقدر عشق تو وجود هرکدوممون هست که هرگز ابرازشون نکردیم، وای بر من اگر کوتاهی کرده باشم، که کردم، خیلی وقتا، خیلی جاها... امشب دعا میکنم که اگر یلدای دیگری بودم افسوس کمتری نصیبم باشه...

خدایا،این لحظه های باهم بودن رو از ما نگیر و اگر کسی قدر این نعمت رو نمیدونه از خواب بیدارش کن!

پ.ن: شبهای دور از تو همیشه یلداست، و امشب یکی از یلداترین یلداهای من خواهد بود خدا !

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

شبهایی در زندگی هر آدم هست که دوست داره نبش قبر کنه!

با عکس، عطر، آهنگ، نوشته و هزار رد پای لعنتی دیگه که هرچقدر هم روش خاک بپاشی محو نمیشن.

دوست داره خاطراتی که با دست خودش دفن کرده بود رو  بکشه و بیرون و تمیزشون کنه! شفاف ببیندشون عین همون لحظه که داشتن خلق میشدن. دوست داره سینه ش از اندوه فشرده بشه.اشکی بریزه به یاد اون تصویر...بدون کینه، بدون نفرت...

بعد یه دفعه دلتنگ میشه! وحشت میکنه و با خودش میگه این همه زمان چطور گذشت؟! کی گذشت؟! من کجا بودم؟!

من...من؟!!! مگه این که اینهمه وقت زندگی کرد من نبودم؟!!!

و اینجاس که می فهمه بخشی از خودش هم دفن شده تو همون قبر...

قسمتی از وجودش که با این نبش قبر زنده میشه و مثل بچه ای که مادرشو گم کرده بوده خودشو پرت میکنه تو آغوش آدم.

و اینجاست که آدم دلتنگ میشه ،دلتنگ خودش ،دلتنگ تمام چیزهایی که تو اون گور جا گذاشته ،چیزایی که نه مرده حساب میشن و نه دیگه به دنیای ما برمیگردن... چیزهایی که متعلق به همیشه و هرگز هستن.

آخرش دوباره تمام گذشته و متعلقاتش رو به گور بر میگردونم و سر برگردوندن تیکه وجودم مچم گرفته میشه. ولی دیگه خیلی دیره.... جای این تیکه تو وجودم خالیه ولی دیگه ماله من نیست.

 

Say you're sorry That face of an angel comes out just when you need it to 

As I paced back and forth all this time 'Cause I honestly believed in you 
Holding on, the days drag on

Stupid girl, I should have known I should have known

 
That I'm not a princess, this ain't a fairytale I'm not the one you'll sweep off her feet Lead her up the stairwell

This ain't Hollywood, this is a small town

I was a dreamer before you went and let me down

 Now it's too late for you and your white horse to come around

 


Baby I was naive Got lost in your eyes and never really had a chance

 

 My mistake, I didn't know that to be in love You had to fight to have the upper hand

 
I had so many dreams about you and me Happy endings, now I know

 
That I'm not a princess, this ain't a fairytale I'm not the one you'll sweep off her feet Lead her up the stairwell

 
This ain't Hollywood, this is a small town

 I was a dreamer before you went and let me down

.  .  .  .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط سحر ميرسلطاني نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت