ديگران گفتن...
جناب ی.م عزیز!!!! من هرچی تلاش می کنم در وبلاگتون نمیشه کامنت گذاشت! یعنی میگه امکان پذیر نمی باشد! در ضمن هیچ جادویی هم بکار نبردم! کلمه ها بازیشون گرفته! از پشت پیچ خوردگی مغزم میان بیرون : دالی! تا بر میگردم که ببینم چی بود باز قایم میشه! بیچاره کاغذم! هی خودکار میاد پایین ، باز بر می گرده! داره با احساساتش بازی میشه! کاغذ عزیزم! تقصیر من نیست! هر دوتامون شدیم بازیچه کلمه ها ! اول بازیت میدن بعدم دلتو سیاه می کنن همه کلمه ها رو می ریزم دور سفیدی و سکوت....! تنهام کنج اتاقم نشستم یه اتاق پر از آرزوهای خاک گرفته و فراموش شده پر از شعرهای سروده نشده پر از ثانیه های رفته پر از ثانیه های نیومده سرمو میذارم رو زانوهام همه رو از زیر نگاهم میگذرونم عکسایی از خیلی سال پیش،که انگار مال دیروز بوده و عکسایی از دیروز که انگار خیلی قدیمی و دوره! کتابای رنگ پریده عروسکای بی حرکت با نگاه خیره... انگار همه چیز به یه سکون مرگبار دچار شده، جز چشمم! عادت کردم به این سکون و سکوت حالا از بهم خوردنش می ترسم! انگار می ترسم با یه حرکت کوچیک همه چیز فرو بریزه! آخرش نگاهم می رسه به پنجره پنجره ای که خیلی وقته باز نشده باد از پشت شیشه صدام میزنه خودشو به شیشه می کوبه دستامو میذارم روی گوشم پلکامو بهم فشار میدم اما موفق نمی شم نشنومش! آروم چشمامو باز می کنم ، دستمو بر میدارم باد هنوز منتظره داد می زنم: این پنجره باز نمیشه!!!! هنوز منتظره انگار فریاد من براش بی معنیه گریه م میگیره ، که یهو... یه دست از وسط باد به سمتم دراز میشه دیگه نمیخوام به پنجره فکر کنم چشمامو می بندم و دستمو دراز می کنم به سمتش منتظرم که پوستم با سردی شیشه یکی بشه اما گرم میشم! چشمامو که باز میکنم میبینم که اون دست توی دستمه! یه لرزش عجیب بهم دست میده از شوق بهم میگه همراه باد شو! ولی من می ترسم! از همراهی باد می ترسم! از حرکت! از دیدن تازگیا ! می ترسم از عوض شدن لحظه های همیشگی! تو این فکر و خیالاتم که یهو هلم میده! فکر می کنم که الان با سر می خورم زمین ولی بعد از چند ثانیه که چشمامو باز می کنم می بینم از زمین دور شدم دارم میرم بالا و بالاتر! انقدر که دیگه نه اتاق رو می بینم نه پنجره رو! نه گل سرخ و نه قلب صورتی! نه پیاده رو و نه کوچه! دیگه پایین و نگاه نمی کنم! سرمو میارم بالا هنوز یه کم می ترسم اما. . . یه نفس عمیق. . . ! پ.ن : یکی از دوستان زحمت کشیدن ادامه نوشته بنده رو سرودن! انقدر قشنگ بود دیدم حیفه شما نخونید... (وبلاگ شاپرک) هنوز یه کم می ترسم (حبیب) یوسف ای گمشده در بی سرو سامانی ها این غزل خوانی ها,معرکه گردانی ها سر بازار شلوغ است تو تنها ماندی همه جمعند چه شهری چه بیابانی ها چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید بس که در حق تو کردند مسلمانی ها همه در دست ترنجی و از این می رنجی که بنام تو گرفتند چه مهمانی ها پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست این چه عشقی ست که آورده پشیمانی ها یوسف گمشده دنباله ی این قصه کجاست؟ بشنو از نی که غریبند نیستانی ها بوی پیراهن خونین کسی می آید این خبر را برسانید به کنعانی ها (مهدی جهاندار) نمی دونم چرا امشب انقدر دلشوره دارم ای خدا بخیر بگذرون!!! چند روز پیش سر یه قضیه ای خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم. خیلی ی ی ی ی ی!!! انقدر که به خودم گفتم یه کمی پیاده راه برم تا آروم بشم... اما ناراحتیم به حدی بود که این پیاده روی شد از دانشگاه تا خونه!!! در ضمن کیفم هم خیلی سنگین بود تقریبا 2-3 تا کتاب 500 صفحه ای توش بود خلاصه اولای راه آمپرم خیلی بالا بود! اما بعد از یه کمی راه رفتن حواسم از اون موضوعات پرت شد ازکنار جاهایی رد می شدم که تا اونموقع فقط از توی ماشین دیده بودم و با سرعت از کنارش رد شده بودم! یه حس عجیبی داشت! مغازه ها...چراغ قرمزها... و البته بچه های دست فروش پشتش!!! خب هوا خیلی سرد بود و من یه جور دیگه به بچه های کوچولوی کثیف یخ کرده نگاه کردم!!! دیگه شیشه ای نبود که با بد اخلاقی بکشم بالا تا برن سراغ ماشین بعدی! از خودم خجالت کشیدم! در کل باید عرض کنم که بیایید بعضی وقتا پیاده بریم....!!! (بی خیال پادرد فرداش!!!
پ.ن : سال نوی میلادی مبارک گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم. شاید اشکهایم به پایان برسند ولی تنهائیم هرگز به پایان نمی رسد. لبخند کسانیکه رنج می برند از دیدن اشک آنان غم انگیزتر است... بیا تا برایت بگویم : چقدر سکوت تنهاییم فریاد دارد ... و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند، نمی دانی چه غمگینند... به یاد آرزوهایی که می میرند، سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد ... سکوت سوختن بی انتهاست، سکوت درد بی پایان است سکوت قدرت بی انتهاست، عشق ناپیدا، هستی نا آشنا و دیدن بی انتهاست ... نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی... دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــرنگــــاه کنیم! دقت کردین که معمولا تمام حوادث بد یهو همزمان خراب میشن رو سر آدم؟؟؟؟ الان من تقریبا در زیر کوله باری از حوادث بد دفن شدم (چه جمله ادبیاتی ای!) خیلی حالم بده ه ه ه ه ه با دوستم دعوایی کردم که...چشمتون روز بد نبینه.... سرما خوردم دوتا آمپول زدم امشب...چشمتون روز بد نبینه.... کلی درس تلنبار شده رو هم......چشمتون روز بد نبینه...... اطاقم انقدر بهم ریخته س که تا برسم به کامپیوتر با بیل تونل کندم....چشمتون روز بد نبینه.... خلاصه........ الان کاملا مستعد گریه کردن می باشم
دلم یه شعر میخواد . . . . .
PLEASE WAIT...... 10%
25%
43%
58%
69%
77%
85%
96%
LOAD COMPLETED
من از تو می مردم تقدیم به دوست(سابق)
من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارون ها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر می شد وقتی که شب تمام نمی شد تو از میان نارون ها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما تو با چراغهایت می آمدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در آینه تنها می ماندم تو با چراغهایت می آمدی....
تو دستهایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم تو زندگانیت را می بخشیدی تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را می چیدی و گیسوانم را می پوشاندی وقتی گیسوان من از عریانی میلرزیدند تو لاله ها را می چیدی و گوش می دادی به خون من که ناله کنان می رفت و عشق من...که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی اما مرا نمی دیدی
(فروغ فرخزاد) کسی بی خبر آمد،مرا دست خودم داد کسی مثل خودم غم ،کسی مثل خودم شاد کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم کسی ساده کسی صاف کسی در هم و برهم کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال کسی مثل تو ای دوست! مرا یک شبه رویاند کسی مرثیه آورد برای دل من خواند من از خواب پریدم،شدم یک غزل زرد و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد
سلام دوستای با وفای وب خودم! خوبید؟ امروز یه پست ویژه دارم براتون به مناسبت تموم شدن اولین هفته بیستمین سال زندگی اینجانب! این پست یه نامه س از طرف پدرم که دقیقا یک روز قبل از تولد بنده برام نوشته شده! برا خودم که خیلی جالبه! جمعه ٢٧/٧/۶٩ ساعت٢٠:٣٠ ساختمان شیشه ای جام جم بنام خدا اینگونه باش: برای دنیا آنچنان که همیشه خواهی بود و برای آخرت گویی که فردا خواهی مرد. به فرزندم که فردا اولین حلقه حیات خود را تا چند ساعت دیگر پشت سر می گذارد و قدم به دنیایی می گذارد که پر از غوغاست و گاهی سکوتی مرگبار بر آن سایه می افکند گاهی خیلی زیبا می نماید و گاهی زشت،زشت است. فرزندم نمی دانی که چه باغ وحشی منتظر نزول اجلال توست و هنگامی که تو با گریه آغازین خود اولین اعتراض خود را خشمگینانه ابراز میداری نمی دانی چه قهقهه های مستانه ای زده خواهد شد و در این اعتراض تو، عزیزترین عزیزانت ترا به سکوت دعوت خواهند کرد. به سکوت و تقبل تقدیر قادر قدیر. فرزندم،برایم فرقی نمی کند که نامت فردا حسام الدین باشد یا سحر. چرا که اصلا مسئله انسان در جنسیت او نیست و آنچه در تو برای من مهم است جنسیت تو نیست بلکه ذهنیت و عملکرد آینده توست. صورتت برایم فرقی نمی کند که من مشتاق سیرت توام و می دانم برای نیل به این مقصود باید خیلی صبور باشم و این برای من عجول خیلی............................


اما یه نفس عمیق
اه ولی مگه من نمردم
پس چرا یکی دستمو گرفت و برد تو اسمون
پس چرا انگار که صدام می کرد
یکی می گفت پیشم بمون
باد مرا کجا برد
ذهن مرا کجا برد
من اگر ادم و زندم
من اگر انسان و زندم
که دیگه نباید تو اسمون باشم
اوه یکی دستشو سوی من باز می کنه
خدا رو ببین
با لبخندش ناز می کنه
شاید من پرندم
پرنده پرواز اروم اغاز می کنه
اما باد بیخود شده و دست منو می کشه هی
چرا کفشای پاشو روی زمین می کشه هی
دارم خش خش دیوونه می شم
کاش مرده بودم که اینقدر صدای باد توی گوشم نباشه
کاش خدا خودش بیاد
با من و تنهاییم بریم
کاش خدا خودش بیاد غصه هامو زود ببره
کاش اسمون یهو می شد بهشت من
کاش سرکش من
رها می شد از این تن
اما چرا دستای من این همه سرده !!!
و اوه یه صدایی به گوشم می رسه
حبیب بیا شامتو بخور!



همش تو فکر و خیال بودم....



)

سکوت آرامش بی ادعاست، سکوت مرگ بی صداست
سکوت تنهایی مطلق است،و وفاداری در سکوت
درد بی فریاد است







| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









